باورم نمی شه همین بار اول که میخواهم برای داداشیم بنویسم ....کم اوردم!
با چه شور و شوقی میخواستم واست حرف بزنم داداشی....اما انگار زبونم بدجوری ...انگار لال شدم!
چندساعتی ست دنبال جمله ام...دنبال واژه....دنبال حرفی که ...
خودش میداند چرا حرفی پیدا نکردم و گیج شدم برای گفتن...درست است کم اوردم! اما برای این کم اوردم که دیروز اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد...! نمیدانستم جواب داداشیم و چی بدم؟؟؟!!!
کاش اینجوری نمیشد...داداشی من درکت میکنم که نمیدونم چی بگم....میفهمم حالتو...
فقط اگه سکوت کردم نگو ابجی تو هم خسته شدی؟ نه داداش من عمرا ... خسته نمیشم که هیچ...
تازه هر لحظه که میگذره بیشتر بهت وابسته میشم... داداشی من دوست دارم! همینو میتونم بگم...
و اینکه... طاقت ناراحتی تو ندارم! با اینکه میدونم حالتو...بازم میپرسم خوبی؟ و تو جواب میدی: اره خوبم!
با اون لحنی که هر کسی میتونه بفهمه خوبی یا نه! من که آبجیتم دیگه تا اخرشو میخونم! و میدونم حالتو...
اما نمیدونم چرا میپرسم....؟ شاید به این امید که واقعا خوب باشی... با اینکه من میشناسمت!
....
